قلعه سروستان- باغملک- خوزستان 2
گزارش سفری که پیشتر در رابطه با قلعه سروستان(۱) نوشته ام (اینجا بخوانید) بیانی شعروار از منطقه بود.
در سفر اخیرم به این مکان بیشتر به دنبال ادبیات شفاهی مردم و رد نگاه آن ها بر زندگی بودم.
ره آورد این سفر چندین قصه بود و چند عکس از چهره ها، درخت ها و محصولات باغی عشایر سروستانی که مهربانی را در حقمان تمام کردند.
علی اکبر بهزادی، میزبان ما با گیاه اوریشم (آویشن)

دختر میزبان با جوشیده اوریشم (آویشن)

دختر دیگر میزبان با گیاه دارویی گل برنجاس(۲)

دختر دیگرش در حال چیدن گردو

گردو دارکو خور ( گردویی که توسط دارکوب خورده شده)

خشک کردن گردوها

همسر میزبان در حال جمع کردن چوب برای بند کردن انجیرها

خشک کردن و بند زدن انجیرها

خشک کردن میوه درخت کوهی کلخنگ

محصولات سروستان جهت پذیرایی و استفاده های دارویی
سل(به ضم سین همانند پل) قهرو(۳) به معنی سروی که قهر کرده

حدود 20 دقیقه از مکان استقرارم راه پیمودم تا به این سرو تک مانده رسیدم. دو داستان در رابطه با این سرو به جاست:
قصه عمومی تر اینست که این سرو با سروهای دیگر دعوایش شد، قهر کرد، به این محل آمد و از آنها جدا افتاد.

راوی قصه دوم می گوید: زن و شوهری مدام در حال نزاع بودند و زن که از آزارهای مرد به ستوه آمده بود از خدا خواست او را به سرو بدل کند. خدا دعایش را استجابت کرد و این سرو همان زن است.

وقتی کنار این سرو بودم نمی دانستم چگونه دلجویی اش کنم، موجودی که درخت بودن را ترجیح داد بر زن بودن یا دختر قهرقهروی رهاشده ای که توان بازگشت ندارد.
بعد از سل قهرو به سمت سل پیرو (پیرسلی) رفتم. پیر در فرهنگ ایرانی به مراد، مرشد، دانا و خردمند گویند(۴).
تنه درخت سل پیرو

این سرو کهنسال که بیش از هزار سال سن دارد درخت مقدس این دیار است. حرمتش را حفظ می کنند، نذرش می کنند، زیر شاخه های پربارش نماز می برند و به هم اندیشی جهت امور اجتماعشان می پردازند.
سل پیرو را به سختی در لنز دوربینم جا دادم.

داستانها دارد این کهن سرو:
مش اکبر ابراهیمی راوی قصه های سل پیرو

مش اکبر برایمان می گوید که 4 کاسه بر بالای این درخت بود که به سختی یکی از آن ها را که از جنس مس و منقوش به خطوط بود پایین آوردند و از آن برای درمان شوککی(۵) (سیاه سرفه) استفاده می شد. به گونه ای که در این کاسه آب می ریختند، بر آن دعا می خواندند، به بیمار می نوشاندند و او شفا می یافت.
گویی کسی این کاسه را که نزد مش اکبر نگهداری میشد در سالیان دور به امانت گرفت و دیگر هیچ گاه برنگرداند.
میوه های پیرسلی

نارنج(۶) همسر مش اکبر که با متانت و غرور دل و گوش به قصه های شوهرش سپرده بود.

بر تنه پیرسلی سوراخی ست که می گویند مردم نذورات خود(سکه یا ...) در آن می ریزند تا آرزوهایشان برآورده شود.

بر زیر پیرسلی قبری هست که بر آن نام سید عبداله طباطبایی نوشته شده است. داستانی که از این شخص نقل می کنند اینگونه است که: افرادی دعوت خان شوشتر بوند. یکی از افراد اهل سروستان آفتابه- لگن طلای خان را می دزدد. خان سید عبداله را که علم غیب می دانست احضار کرد و از او خواست دزد را اسم ببرد، سیدعبداله از این کار سر باز می زند و شبانگاه به نزد رباینده می رود و از او می خواهد هرچه را که برداشته به درگاه خان ببرد. دزد پنهانی اشیا را برگرداند ولی به گوش خان رسید و دزد که مه طاهر نام داشت فراری شد.
مه طاهر که از سید کینه به دل می گیرد او را که زیر درخت سرو به نماز مشغول بود با تفنگ پوز پر نشان می گیرد. دو قطره از خون سید به تن دزد جهید و هیچ گاه پاک نشد.
سید گفت دزد را تقاص نکنند و جان داد و در همان محل دفن گردید.
ولی دزد و تمام خانواده اش به بیماری هاری مبتلا شدند و سالها سرگردان بودند. و به روایتی از شوشتر طلا می آوردند و نشانشان می دادند تا بمردند.
مزار سیدعبداله زیر سل پیرو

داستانها در خصوص این سروها بسیار است که مجال گفتنش نیست.
منطقه پر از سروهایی ست که ریشه هاشان سنگ ها را شکافته و خود را آزاد کرده اند.

قاصدک های رهایی بر ریشه سروها
هوس خوابی داشتم تا بی نهایت در تنه این درخت گردو

و این درخت که در برابر روحم ایستاده بود و سراپایم را شور کرد برای آموختن هنرهای تجسمی

دلم نیامد این عکس را نگذارم.

در مسیر میداوود به باغملک بوی برنج چمپا مستمان کرده بود.
افسوس خوردم که چقدر جای گردشگری کشاورزی(agricultural tourism) در این دیار خالی ست و حسرتم دو چندان شد وقتی یاد بقالی محل افتادم و کیسه های برنج مارک دارش که بر آنها نشانی از فارسی عزیز نیست.
...........................
۱- قلعه سروستان در بخش مرکزی باغملک بین کوههای منگشت، در نزدیکی دره زیتی(زیتون) و زرگه در 10 کیلومتری روستای آرزو قرار گرفته است.
۲- از گل برنجاس در درمان مسمومیت، تب، فشار و ... استفاده می گردد.
۳- سل گویش محلی سرو است و به منطقه سروستان در این گویش سولسون می گویند.
۴- برگرفته از فرهنگ فارسی دکتر معین
۵- جغد را در اصطلاح محلی شوک گویند و احتمال می دهم شوککی به کسی که صدایش چون جغد شده باشد گویند.
۶- نشد نگویم این جمله را از نارنج خانم وقتی به مهمانیش رفتیم: ما همه یه فامیلیم، غریبی نکنید، کار ما نون و آب دادن به مردمه

